تبليغاتX
یکی یکدونه من روژان خوشگل من

اين روژان خانومه كه وقتي در حال خريد تو فروشگاه چشم ما رو دور ديده رفته سراغ پلاستيك كالباسها و حالا بخور و كي نخور

اين هم روژان در حال رفتن به جشنواره كودك و نوجوان در اصفهان

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:3  توسط دوست خوب شما  | 

   

اگر تو بازنگردی !

    قناریان قفس قناریان غمگین را

                        که آب خواهد داد

                            که دانه خواهد داد ؟

اگر تو باز نگردی !

بهار رفته در این دشت برنمی گردد

    به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد

        و آن درخت خزان دیده تور سبزش را به سر نمی بندد

 

اگر تو بازنگردی !

    کبوتران محبت را

        شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد

    شکوفه های درختان باغ حیران را

                                تگرگ خواهد زد

 

اگر تو بازنگردی !

    به طفل ساده خواهر که نام خوب تو را

            ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است

                چگونه با چه زبانی به او توانم گفت

                                                که برنمی گردی

 

و او که روی تو هرگز ندیده در عمرش

    دگر برای همیشه تو رانخواهد دید

        و نام خوب تو در زهن کودک معصوم

                                تصوری ست همیشه

                                    همیشه بی تصویر

                                          همیشه بی تعبیر

 

اگر تو بازنگردی !

    نهالهای جوان اسیر گلدان را

        کدام دست نوازشگر آب خواهد داد

 

چه کس به جای تو آن پرده های توری را

    به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد

 

اگر تو بازنگردی !

    امید آمدنت را به گور خواهم برد

 

و کس نمی داند

    که در فراق تو دیگر

         چگونه خواهم زیست

                    چگونه خواهم مرد

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:17  توسط دوست خوب شما  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 16:57  توسط دوست خوب شما  | 

اما همه جا هست
 
به شيطان گفتم: « لعنت بر شيطان » ! لبخند زد .

پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»

پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

پاسخ داد: "هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛
 فعلاً برو و سواري بياموز
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 13:18  توسط دوست خوب شما  | 

                

سلام به همه ی اونایی که دوستشون دارم

به کوری چشم آقا هکره ! دوباره اومدم بنویسم

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 16:6  توسط دوست خوب شما  | 

ببينيد اينجا كجاست من مي گم دخترم رو در آينده براي يكي از اين فيلم هندي ها دعوت مي كنن بازي كنه.

اين خانوم كوچولو متخصص در زدن حرف هاي عاشقانه است.

چي؟

از من و باباش ياد گرفته ؟

نه به جون خودم. خودم حيرون موندم اين جملات و كلمات رو از كجا مي فهمه. به حدي زيبا و قشنگ و روون ابراز علاقه و عشق مي كنه كه از حالا به دوماد آينده ام حسودي ام مي شه( قابل توجه هاله جون)

- مامان عشق من ، من شما رو اندازه ستاره هاي آسمون دوست دارم. اون پايينه نه ها . اون كه از همه بالاتره.

- مامان من ديوونه ات شدم . چيكار كنم؟

- مامان چقدر خوشگل شدي رفتي ارايشگاه. فدا روژلبت بشم.

- مامان ، معلم دانشگامون گفته ديگه نيا درس بخون پيش مامان بمون تا دلت براش تنگ نشه.

اينها نمونه هاي كوچكي از حرف هاي روژان بود. تازه قيافه اش رو بايد ببينيد. كه چقدر رويايي مي شه. واقعا كه دختر من يه فرشته واقعيه

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 3:20  توسط دوست خوب شما  | 

 

روژان جون در دوسالگي

روژان جون سه ماهگي

 

روژان جون سه سالگي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 3:23  توسط دوست خوب شما  | 

راستش مامان فيروزه يه كم طبع شعر داره. يه چيزهايي برا خودش مي بافه بهم و اسمش رو گذاشته شعر.

اما از اون جهت كه طبع شعر اكتسابي نيست و خداداديه . من هم به ارث برم. هر چي مي گم سعي مي كنم زود قافيه اش رو پيدا كنم.

مثلا ديشب كه ماماني از سر كار اومد خونه ازم پرسيد عزيزم عصرونه چي خوردي؟ گفتم نون و پنير و گوجه . بچه نرو توكوچه

اما كاش اين شعر رو نمي ساختم و نمي گفتم. چون همه ريختن رو سرم و چلوندنم. آآآآآآآآآااي لپپپپپپپپپپپپم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 3:8  توسط دوست خوب شما  | 

حاضرم هر چي مي خواد برا روژانم بخرم اما دست از خوردن اين پشمك برداره. اخه خيلي تميز كردنش سخته.

مامان ول كن. جون من ول كن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 3:33  توسط دوست خوب شما  | 

پنجشنبه شب مهمون داشتم. ايل و طايفه آدم زن ريختن سر آقاي پدر . حسابي به همه مون خوش گذشت. بعد از شام بود كه رفتيم نشستيم دور ميز اشپزخونه و خانم ها مشغول صحبت كردن شدن. بحث شون هم در مورد پسر خاله ام بود. اين پسر خاله ما خيلي جوونه اما چون از سربازي اومده و كار خوبي داره مي خواد قاطي مرغا بشه. خلاصه .ظاهرا يك جايي رفته خواستگاري و چون دختر رو حسابي پسند كرده يه دروغ مصلحتي اين وسط گفته. خانواده دختر هم جواب مثبت داده بود و حالا اين اقا دوماد نپخته(خام ) مونده بود جلسه دوم چيكار كنه. ما داشتيم همه با هم زاهنماييش مي كرديم كه اخه پسر خوب ادم بايد از همون اول راستش رو بگه و صداقت بهترين چيزه و حالا هم دير نشده . ببرش يه هتل شيك و بهش راستش رو بگو و خلاصه همه دوره اش كرده بوديم و حالا نصيحت بكن كي نكن.

پسر خاله ام ايستاده بود و روژان رفته بود رو اپن آشپزخونه دقيقا پشت سرش.

ديدم روژان ديگه حوصله اش از اينهمه سرو صداسر رفت و بي اختيار با كف دست شالاپي زد پس كله دوماد و گفت خب راستش رو بگوديگه. اعصابم رو خورد كردي.

همه اولش سكوت كردن ولي بعد شليك خنده بود و روژان

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 3:17  توسط دوست خوب شما  |